خانه / تور لحظه آخری / تور ترکیه / سفرنامه یک آمریکایی به ترکیه قسمت ششم – تور لحظه آخری

سفرنامه یک آمریکایی به ترکیه قسمت ششم – تور لحظه آخری


 

سفرنامه یک آمریکایی به ترکیه قسمت ششم – lastsecond

 

تاکسی ما را به کنار پل گالاتا می‌رساند. این پل چون شریانی دو قسمت استانبول را بر روی دماغه‌ی طلایی در ناحیه‌ی اروپا به یکدیگر می‌پیوندد ولی هنوز به آسیا نرسیده‌اید. برای اینکه بتوانید خود را به آنجا برسانید باید یا سوار کشتی‌های موتوری که مسافران را از این سوی بسفر به آن سو می‌رساند بشوید و یا آنکه فاصله‌ی بین دو قسمت اروپایی و آسیایی را از روی بسفر با شنا طی کنید. پس از اینکه از تاکسی پیاده می‌شویم با کمال تعجب خود را در حلقه‌ی جماعتی از باربران محصور می‌یابیم. این‌ باربران که به ترکی «حمال» نامیده می‌شوند از اجزای جدایی ناپذیر استانبول در این قسمت می‌باشند. خدا به ما رحم کند.

 

تا آمدیم به خودمان بجنبیم یکی از این باربر‌های قوی هیکل بر سایر همکاران خود فائق آمد و همه‌ی چمدان‌ها و اثاثه‌ی ما را روی شانه و زیر بغل خود گذارد و در میان جمعیت به راه افتاد. سر و کله زدن با او فایده‌ای ندارد زیرا خودش خیلی خوب می‌داند چه کار می‌کند و کجا می‌رود. این باربر را دیگر ندیدیم تا موقعی که به لطف خداوند و به یاری یکی از رهگذران که انگلیسی می‌دانست کشتی‌ای را که ساحل را به درون کشتی متصل می‌کند عبور کردیم و به عرشه‌ی فوقانی رفتیم و در آنجا رفیق خودمان را دیدیم که روی چمدان‌ها و بارهایمان چمباتمه زده است. کوچکتری تکه‌ای از اثاثه‌ی ما گم نشده است. از همه مهمتر این رفیق بار‌بر که بهتر از هر‌کس می‌داند چه می‌کند بلیت کشتی ما را نیز خریده است  و به دستمان می‌دهد. درست ور‌اندازش می‌کنیم. در حدود بیست سال و اندامی نیرومند وبازوانی سترگ دارد. پوست نرمش سبزه رنگ است.

 

چشمانی عمیق وقهوه‌ای رنگ دارد. موهای سیاه خود را که روغن زده است و سبیل نازکش به او قیافه‌ی مرموزی داده. کت و شلوار مندرس بر‌ تن و کفش تنیس کهنه‌ای به پا دارد. تصورش را بکنید چقدر برای این بار‌بر آسان بود با اثاثه‌ی ما در میان سیل جمعیت گم شود. و در ازای فروش اثاثه پولی معادل اجرت کار نیمی از سال به دست آورد. ولی او چنین نکرده است و سر‌‌سوزنی از اثاثه گم نشده است. این یکی از چندین تضادی است که در اخلاق و روحیات ترک‌ها وجود دارد و از این پس ما با جنبه های دیگر این اخلاق و روحیه آشنا خواهیم شد. کشتی بخاری در حالی‌که در اثر امواج نیرومند بسفر تکان می‌خورد با زحمت خود را به جانب کرانه‌ی روبرو نزدیک می‌کند. ما نگران این هستیم که مبادا به موقع به قطار نرسیم درحالی‌که همسفران ترک ما با آرامی و خونسردی بر‌جای خود نشسته‌اند و اطمینان دارند که سرانجام به مقصد خواهند رسید. راستی غروب زیبایی است. نباید بیهوده خودمان را نگران کنیم. به پشت سرمان نگاه می‌کنیم هفت تپه شهر را که پوشیده از خانه‌های چوبی وسقف‌های قرمز سفالین است می‌‌بینیم. برج نگهبانی گالاتا عظمت و رفعتی دارد. در آنجا در تمام بیست‌و‌چهار ساعت نگهبانی به نظاره ایستاده است تا اگر نقطه‌ای دستخوش حریق شود دستگاه‌های آتش‌نشانی را خبر کند.

 

از آن‌سو دماغه‌ی طلایی نمودار است و بناهای تاریخی istanbul در زمینه‌ی آسمان سرخ رنگ غروب جلوه‌ی خاصی دارد. مسجد ایاصوفیه، قصور سلاطین عثمانی، مسجد آبی سلطان احمد از جمله بناهائیست که از دور به چشم می‌خورد. در آنجا که بسفر به دریای مرمره می‌پیوندد در میان جزیره‌ی بسیار کوچکی برجی است که به غلط برج «لئاندر»[1] نامیده شده است. دیدن این برج افسانه‌ی باستانی لئاندر و «هرو»[2] را به یادمان می‌آورد.

 

هرو راهبه‌ای بود که در برج دیگری بر جانب دیگر تنگه زندگی می‌کرد، تنگه‌ای که در آن‌زمان «هلسپونت»[3] نامیده می‌شد. لئاندر که هرو را دوست می‌داشت بر کرانه مقابل زندگی می‌کرد و ماه‌های تمام هر شب فاصله‌ی تنگه را با شنا می‌پیمود تا به دیدار محبوبش نائل شود. سر‌انجام بختش نگون شد و در لجه‌ای ژرف غرق گردید.

 

بسفر نشان امتیاز استانبول است. استانبول بدون بسفر چیزی نمی‌بود. به هنگام غروب و آغاز شامگاه کناره‌های آن سرشار از فعالیت است. کودکان از روی تخته‌های کناره به درون آب شیرجه می‌روند و یا با ترکه‌هایی که از درخت چنار کنده‌اند از آب ماهی می‌گیرند. در طول ساحل مرد‌ها در کافه‌های کنار ساحل و زیر درختان چنار کهنسال قلیان می‌کشند. در روی بالکن‌های خانه‌های چوبی نقره‌گون، خانواده‌ها ناظر هیاهو و جنب و جوش ساحل هستند. کشتی‌های بخاری سفید رنگ در هنگام عبور از بسفر به دنبال خود شیار سفیدی رسم می‌کنند. اکنون که به اندازه‌ی کافی از ساحل مقابل دور شده‌اید می‌توانید بنای عظیم و رفیع دلمه باغچه را به خوبی نظاره کنید.

 

این بنا یکی از مشهورترین و بزرگترین قصر‌های سلاطین عثمانی است که از اینجا عیناً نظیر قصر ورسای می‌نماید. دسته دسته پرنده‌هایی که منقار‌های دراز دارند و نوعی عجیب از پرندگان شمال هستند نزیک به آب پزوار می‌کنند و نوایی حاکی از تنهایی و غم‌زدگی سر می‌دهند، گویی در جستجوی روح گمشده‌ای هستند. اکنون که سوار ترن شده‌ایم و به جانب داخل آناطولی راه افتاده‌ایم احساس می‌کنیم که از استانبول بیشتر خوشمان آمده است و میل داریم باز به سوی آن باز گردیم. آهسته آهسته چراغ‌های شهر از نظرمان دور می‌شود و زمزمه‌ی یکنواخت چرخ‌های قطار بر روی ریل‌ها ما را به خواب می‌کشاند و رؤیاهایی از گذشته‌ی با‌ عظمت این شبه جزیره که امروز ترکیه نامیده می‌شود ما را به خود سرگرم می‌سازد.

 

[1] – Leander

[2] – Hero

[3] – ‌Hellespont

درباره ی admin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *